خرید بک لینک
یکی یکی میروند

به خوابی عمیق...

ستاره ها را می گویم که هر کدامشان مدعی بخت من هستند.

خسته و افسون از هر نگاه و گنگی که بر من اصابت کند

ماه من...بر آی

بر آی و من را بی نیاز از چشمک ستاره ها کن...

نوشته از : کبری نارکی نژاد

برچسب: نویسنده: پرنیا نظری تاريخ: سه شنبه 4 دی 1397 ساعت: 10:45

نمی دانی برای اینکه دیگران متوجه نشوند چه با زحمت خودم را به اینجا رساندم آخر باید می آمدم وحرفهایم را به تو می گفتم وآنچه که تبدیل به بغضی شده را برایت می نوشتم باید می امدم ومی نوشتم گریه درونم را.

برچسب: نویسنده: پرنیا نظری تاريخ: سه شنبه 4 دی 1397 ساعت: 10:45

شب است

و

عجیب خیالت پرسه میزند حوالی لحظه هایم

شبنم حضورت گل رؤیاهای هزاره ام را سیراب کرده و آبی ترین حقیقت را هر بار پلک زدن هایم اقرار می کند.

اینجا ساعت به وقت تنهاییست.

تنهایی و تمنای تو...

تنهایی و درد نبودن تو

اندکی تعجیل کن...

قبل از آن که بازار « بده و بستان » ها گرم شود

خبر داری که درد نبودنت « دق »می دهد و « جان » می ستاند؟

نوشته از : کبری نارکی نژاد

برچسب: نویسنده: پرنیا نظری تاريخ: سه شنبه 4 دی 1397 ساعت: 10:45

آمدم بنویسم

ولی هجوم خاطره هایت در سرم غوغایی به پا کردند

من تسلیمم

من حریف این همه خاطره نیستم...

بیچاره و من... بیچاره من که تنها به تو دل بستم و تو از یاد بردی مرا

نوشته از : کبری نارکی نژاد

برچسب: نویسنده: پرنیا نظری تاريخ: سه شنبه 4 دی 1397 ساعت: 10:45

معلم میگوید :خواستن را بخش کن!

میگویم :خواستن تنها یک بخش است

« دستان او »

و سهم من تنها، ضربه های خطکش معلم است که دستانم را می بوسد...

این رازی ابدی است

میان دستان من و چشمان و تو...

نوشته از: کبری نارکی نژاد

برچسب: نویسنده: پرنیا نظری تاريخ: سه شنبه 4 دی 1397 ساعت: 10:45

رد پای تو

تزریق جان به رگ حیات من است.

نخواه که رگ حیاتم بخشکد...

خب؟

نوشته از: کبری نارکی نژاد

برچسب: نویسنده: پرنیا نظری تاريخ: سه شنبه 4 دی 1397 ساعت: 10:45

آنچه از من می بینی

تنها صورتک وی است که رد گم میکند

از حال یک آدم...

یک آدم که روزهایش تنهایی را صدا می کشد

شب هایش دلتنگی را بخش میکند

و تو بی خبر از لحظه هایی هستی

که درد را هجی میکند...

نوشته از : کبری نارکی نژاد

برچسب: نویسنده: پرنیا نظری تاريخ: سه شنبه 4 دی 1397 ساعت: 10:45

در من چند زن نشسته اند. یکی چشمانش را بسته و رؤیای قدمهایت را می بافد یکی در گوشه ای از من نشسته و خیال حضورت را سبز می بافد آن یکی زن هم که فلسفه ی نبودنت را می بافد... و چون کلافی سر در گم به هم پی

برچسب: نویسنده: پرنیا نظری تاريخ: سه شنبه 4 دی 1397 ساعت: 10:45

حرف نویی برایم و بزن. حرفی و برا ترمیم دلی که پینه بست و خط خطی شد. هر خط برای پاک کردن خط سابق... حرفی برای صاف کردن و یکدست کردن پرزهای تنهایی حرفی برای التیام دردهای خموش شده ای که زیر خاکستر زمان نهان

برچسب: نویسنده: پرنیا نظری تاريخ: سه شنبه 4 دی 1397 ساعت: 10:45

برای رسیدن به تو، آسمان مرا پذیرا نیست. بالهایم و برای پرواز مبتلاست و. شاید به طمع گندمی در دام غرورم گرفتارشده. باید برگردم و با نگاه جستجوگرانه ام راهی را نگاه کنم که فقط نور رجاء روشنایش بوده و چر

برچسب: نویسنده: پرنیا نظری تاريخ: سه شنبه 4 دی 1397 ساعت: 10:45

صفحه بندی